تبليغاتX
www.roudgar.blogfa.com | در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند... همین


کدوم فیلمو دیدی؟

اسمش چی بود؟

راست میگی؟!

یکی از ارکان اصلی فیلم که توی کشور ما جزء فرعیات هم محسوب نمیشه عنوان فیلمه ...اگه نگاهی به اسم فیلم هایی که این چند ساله توی سینما و تلویزیون  تولید شده بندازید متوجه میشید که تا چه حد  مسئله پیدا کردن یک اسم مناسب بی اهمیته و شایدم خیلی دشوار !
البته فیلمهایی بودند که اسم های مناسبی داشتند مثل شهر زیبا اصغر فرهادی و یا کاغذ بی خط استاد تقوایی و چندتای دیگه ...ولی غالب اسم ها چنگی به دل نمیزنه ...و بعضی اسم ها آنقدر بی معنیه که آدم فکر میکنه فقط بخاطر اینکه فیلم بدون اسم اکران نشه ، روش اسم گذاشتن و دلیل دیگه ایی نداره ! ... البته برخی معتقدند که هر چی اسم فیلم به فیلم بی ارتباط تر باشه ، تماشاگر بیشتر راغب میشه به دیدن فیلم ! و البته برخی دیگر هم یادآوری میکنند که این ، یک کار سلیقه ایی محسوب میشه !
و ظاهرا این بحث توی تلویزیون مسیر دیگه ایی رو طی میکنه و عنوان فیلم ها میبایست از زیر فیلتر سلیقه مدیران و یا بچه هاشون رد بشه ! و نتیجه اش هم میشه " شاید برای شما اتفاق بیفتد!
و آخرین اسمی هم که توی تلویزیون حالا به هر دلیل عوض شد فیلم " از پذیرفتن خانواده معذوریم " فرزاد موتمن بود  که به اسم " نون و ریحون "  تغییر نام پیدا کرد !
بگذریم .....چند وقت پیش یک فیلمنامه کوتاه نوشتم که دو هفته وقتمو گرفت ولی سه هفته طول کشید تا براش اسم پیدا کنم ..چیزی نزدیک به 90 اسم واسش انتخاب کردم تا آخر اسمشو گذاشتم " پرانتز بسته " به نظرم اسم خوبی شد چون هم روی فیلم نشست و هم روی دل خودم !  

1) شنیدم ، جدیدا وزرات ارشاد آیین نامه ی جدیدی رو ابلاغ کرده که براساس اون به هیچ فیلمسازی اجازه داده نمیشه که نام غیر ایرانی واسه فیلم هاشون انتخاب کنند
2) شنیدم ، ایرج قادری که قرار بود اسم آخرین کارشو بزاره " فلش" براساس این آیین نامه دنبال یک اسم جایگزین میگرده..فقط خدا کنه اسمشو نذاره "اگه میکشی بکش ولی چرا چاقو !


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 1:27 توسط ابوالفضل رودگر |

جزیره شاتر آخرین ساخته مارتین اسکورسیزی

خلاصه: تدی(دی کاپریو) مارشال آمریکایی به همراه چاک برای تحقیق ، درباره فرار یکی از بیماران آسایشگاه روانی به شاتر آیلند فرستاده میشوند.بعد از تحقیقات مشخص میشود تدی به دلایل شخصی و گرفتن انتقام از قاتل زنش که در این آسایشگاه روانی نگهداری میشود به این جزیره سفر کرده ..تدی با توجه به رفتار مشکوک پزشکان آسایشگاه، به این نتیجه میرسد که آنها چیزهایی را از او مخفی می کنند. او که از رفتار تهدید آمیز پزشکان احساس خطر می کند تصمیم می گیرد که جزیره را ترک کند اما در طول شب همسرش در خواب به او می گوید که قاتلش در همین جزیره است. تدی با پذیرفتن این فرضیه به قسمت های مختلف جزیره سرک می کشد در حالی که مدام در توهماتش همسرش را با سه  کودک مرده میبیند... تدی فهمیده خطر در کمین اوست و لذا مترصد پیدا کردن فرصتی برای فرار می شود این در حالی است که لرزش دست، سردرد عصبی و حالت های توهمی او شدت می یابد. پزشک فراری(که به دلیل مخالفت با روش های کنترل بیماران، به عنوان یک بیمار در جزیره حبس شده است) به او می گوید که احتمالا از طرف مسئولان جزیره مسموم شده است تا اینکه پزشکان او را در جزیره مجبور به بستری کردن او می شوند. تدی تحت درمان قرار می گیرد در حالیکه هیچ اعتمادی به داروهایی که برای او تجویزمیشود ندارد....

×× شباهت فیلم جزیره شاتر به روانی هیچکاک در این است که شخصیت اصلی در هردو فیلم به علت قتلی که مرتکب شده و عذاب روحی که تحمل میکند دچار چند گانگی شخصیت میشود.. ولی در جزیره شاتر با صحنه سازی، این فرصت به بیمار(دی کاپریو) داده میشود که به شخصیت اصلی خودش برگردد و این فرصت دست مایه فیلمی میشود به کارگردانی اسکورسیزی..کارگردانی که به ساختن فیلم های زنده شهره است

و اما این پایان نیست چرا که این عقیده در فیلم وجود دارد که آمدن تدی(دی کاپریو) مارشال آمریکایی به این ماموریت در واقع بخشی از نقشه خود پزشکان آسایشگاه بوده که در نهایت روانی بودن را به او تحمیل میکنند

جزیره شاتر از معدود فیلمهایی ست که یک لحظه ذهن تماشاگر رو به حال خود وا نمیگذارد و براساس مسیری که فیلمنامه نویس ترسیم کرده دائما در حال رکب خوردن است.. از همان ابتدای فیلم که کشتی بزرگی از فضای مه آلود و کابوس وار بیرون میآید تا انتهای فیلم ، تماشاگر دائما از خودش میپرسد " واقعا این جا چه خبر است؟ آیا تدی ویلیامز واقعا مارشالی بوده که به این جزیره آمده تا از راز فرار یکی از بیماران پرده بردارد یا واقعا خودش یکی از بیماران جزیره بوده که به دلیل قتل همسرش، اختلال شخصیتی پیدا کرده و به این آسایشگاه منتقل شده است.

دیالوگ برگزیده : لیتاکلوگریدیس برای این فیلم دیالوگ های خوبی نوشته که شاید بهترین آن در این جمله نیشدار باشد که : زندگی مثل هیولا بهتره یا مردن مثل یک انسان؟

نکته برگزیده : در کشور ما رسم است که کمبود فیلمنامه خوب و جذاب را وجود خط قرمزهای فراوان عنوان میکنند که اسکورسیزی ثابت کرد که با رعایت خطوط قرمز ، میتوان فیلمی زیبا و تاثیر گذار ساخت !

نکته پایانی: شاید تعریف من از این فیلم برمیگرده به این سبک نوشتن که یکی از علاقه های منه ولی کلا شخصیت پردازی ها و لحن دیالوگ های لیتاکلوگریدیس در کنار فضاسازی سازی اسکورسیزی این فیلم رو از بقیه رقباش جدا کرده و ارزش دیدن را دوچندان !

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 23:30 توسط ابوالفضل رودگر |

محسن:( با گریه ) وقتی خواستم ولش کنم (مکث) دلم نمیخواست ولش کنم.....نه که تقصیر من باشه..نه.........اون نمیخواست ( اشکش را با آستین پاک میکند) نه نه خدا ، جون مادرت پای قسمت و سرنوشتو وسط نكش که به همون اسمت قسم ...بحث این حرفا نيست(مکث) اصلا بحثي نيست.....آره... تقصیر این چشاس که دیدش....تقصیر این دله که خواستش... اصلا ولش کن ...دلي كه شكست ... شكست ديگه ( با بغض ) از اولش هم معلوم بود که صداقت ما راه به جایی نداره.......ولی ...ولی خدا ...من...من میخواستمش... واقعا اونو میخواستم

 

۱) عاشقانه ترین سکانس این وبلاگ(کلیک نمایید)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:33 توسط ابوالفضل رودگر |

کالبد شکافی فیلم کیفر آخرین ساخته حسن آقا فتحی


این روزها که سینمای ما از فقدان یک فیلمنامه با پدر مادر دار رنج میبره ، فیلم کیفر به مدد قلم توانای علیرضا نادری کار خوبی از آب دراومده که هر آدم بی انصافی هم اینو تایید میکنه ماکه جای خود داریم!
البته به غیر از 15 دقیقه پایانی که به گفته علیرضا نادری  متن او نیست و سلیقه خود کارگردان دخیل بوده و بخاطر همین تغییرات گفته شاید 20 ساله دیگه کیفر رو بسازم البته با 15 دقیقه خودم!
ویژگی خوب فیلمنامه کیفر، داستان گو بودنشه که با گره افکنی های به جا کنجکاوی تماشگر رو در پی داره و البته شخصیت اصلی داستان که خیلی هوشمندانه وارد بحران دراماتیک میشه
خلاصه : بازیگر نقش حضرت یوسف به کمک دوستاش سعی داره که با جمع کردن پول دیه ، برادرشو از اعدام نجات بده ولی دزدای بی ناموس همه پول ها رو میدزدن و خود حضرت یوسف رو هم میدزدن...پس مدتی  برادر رو با طناب اعدام میکنند و بعد خانواده ش فکر میکنن که حضرت یوسف توی دزدی دست داشته..... سرتونو درد نیارم بعد از چند روز سر و کله حضرت یوسف پیدا میشه و ماجرا رو میفهمه و به خاطر اثبات بی گناهیش دوره میفته توی شهر که بفهمه قضیه از چه قراره ..که کم کم با اطلاعات ریز و درشتی که بدست میاره به یک بلوغ فکری و شایدم جسمی(ازبس کتک خورد) میرسه و دیگه از اون معصومیت اولیه خبری نیست ..در ضمن ناگفته نمونه که وسطا ناغافل یکی دوبار عاشقم میشه!
کلا دیالوگهای بکر و کارگردانی خوب، این فیلم رو از بقیه همرزماش جدا کرده و تبدیل به یک فیلم کاملا ایرانی با فضایی آشنا شده که همه اینا ارزش دیدن رو دوچندان میکنه مخصوصا اگه سینماش سینما باشه و اطراف شما آدم های با ملاحضه ایی ، که کمتر به فکر دل دادن و قلوه گرفتن و کارای دیگه اونم توی فضای تاریک و ملودرام سینما باشند !
دیالوگ برتر:
1) جایی جمال درباره برزو به سپیده میگه:  خون بهای یه شوهر عوضی بهتر از خودشه ...خاطره ش مال توئه، خودت بسازش!
2) یه جا سیامک به دوبرادر سپیده روی پشت بام طعنه میزنه:   پس این سینه زنی ها واسه ظهر عاشورا نیست ...واسه قیمه بعدازظهره!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:21 توسط ابوالفضل رودگر |


دیوانه1: تو صدتا حرف بزنی یه دونش دسته نداره
دیوانه2 : به من میگی دسته .....بزنم تو گوشت ... بزنم
دیوانه1: دیوونه ..مگه نمیگی میخوای زنتو بکشی
دیوانه2 : آره
دیوانه1: خوب توباس با پنبه سر ببری کسی نفهمه...بدمیگم بگو خوب میگی
دیوانه2 : بدم نمیگی ها ...میگن حرف درست رو باس از دیونه شنید..اینجاست...ولی من که پنبه ندارم!
دیوانه1: ما خونمون زیاد داریم واست میارم
دیوانه2 : ولی اون گردنش کلفته با پنبه بریده نمیشه
دیوانه1: خوب مگه مجبور بودی بری یه زن گردن کلفت بگیری
دیوانه2 : ولی خواهرت خودش منو انتخاب کرد
دیوانه1: اِ...تو مگه داودی ؟
دیوانه2 : خاک تو سرت ....من جوادم ...داود که مُرد
دیوانه1: چرا ؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 0:33 توسط ابوالفضل رودگر |


بهار: خدایا ...تو رو خدا همین یه بار مامانمو خوب کن ..قول میدم دیگه ازت چیزی نخوام..قول..قول...قول..خدا جونم ...من ..من ...آدم بزرگ نیستم تا صدام بهت برسه ...باشه ...خودم میدونم(گریه می افتد)

نیلوفر: میبینی خدا  گریه شو در آوردی....خوب کن دیگه ...خدا اینقدر زندگی رو سخت نگیر... بذار مامانش خوب بشه...من دیشب ازت خواستم نمره مو بیست کنی ...الان نمیخوام ....بجای بیست .....نوزده و نیم کن  ولی .........
بهار: (باگریه) اینا چیه به خدا میگی
نیلوفر: آخه میدونی چیه... مامانم میگه باید دلت بشکنه تا خدا کمکت کنه
بهار: چه ربطی داره ؟
نیلوفر: خنگول... من اگه نوزده و نیم بشم دلم میشکنه بعد خدا کمک میکنه تا مامانت خوب بشه
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 2:21 توسط ابوالفضل رودگر |