آرزو: اينا همش كاره دله
محسن: آره. كاره دله.....يكي دل مي كنه...يكي دل ميشكنه....يكي هم دل مي بره....برا تو كدومه
امید : گفتم نا امیدم.........امیدوارم کن ............زیاد بود
رویا: کسی خونه نیست
غریبه: پس شما چی؟
رویا: من کسی نیستم .....من خیلی وقته که توی این خونه کسی نیستم
سهیل: من میتونستم اتفاق خوبی واست باشم ، ولی تو با کارات نه جای قهر واسم گذاشتی ...نه جای آشتی....الانم برو ...خواهش میکنم...بزار این فرصت واسه ی هردومون بمونه که یکی دیگه رو پیدا کنیم ....هرچند واسه ی من خیلی سخته
احمد: چی میگی........یه عمره که بی پولی رفیق گرمابه و گلستان ما شده.....یادمه اون موقع که مدرسه میرفتم ، همه بچه ها توی زنگ تفریح ساندویچ میخریدن.....من مادرم واسم همیشه سیب میذاشت . پیش خودم میگفتم عیبی نداره ، بزرگ میشی .....پولدار میشی .......اینجوری نمیمونه .......اما موند ...الانم همون رفیق رو دارم فقط بزرگتر شده
محسن : ببین ...باور کن که من بدرد تو نمیخورم
آرزو: میخوری ....خوبم میخوری ......ما که هنوز زیر یه سقف نرفتیم ، پس از کجا میگی که نمیخوری
احمد : ما یه عمره که تمام آرزوهامونو توی خواب میبینیم و تمام بدبختی ها رو توی بیداری .....بعد تو
رویا: یه چیزو میدونستی...تو بهترین مردی هستی که من تو عمرم دیدم
علی: واقعا! تو هم بهترین زنی هستی که من تو عمرم ندیدم
سهیل : میخواستم تنهایمو باهات قسمت کنم ، سهم کمی نبود، ولی تو.........واقعا غرورت داره تو رو کجا میبره....فکر کردی؟
يه روزي يه بنده خدايي كه ميخواست برام از تاثير كتاب صحبت كنه دماغشو به حالت نصيحت بالا كشيدوگفت: ببين عزيزم! يادت باشه هركتابي كه توي زندگيت بخوني مثل اين ميمونه كه يه دختر روعقدكني ...تا اين حد مفيده!
حالا چه جوري به اين نتيجه رسيده بود خدا داند وشب و تنهايي
من كه سالهاست دارم چخوف ،كارور، همینگوی و رسول بهروش ميخونم هنوز چنين احساسي رو پيدا نكردم
از اين احساس ها كه بگذريم، ميخوام الان يك كتاب خوب بهتون معرفي كنم كه هم تجديد پيماني بشه با فرهنگ كتابخواني وهم ببينيم ميتونيم كسي رو عقد كنيم يا نه .....البته براي شما !
اسمش هست: نان،جنگ و كلارك گيبل
نويسنده : شهين دخت بهزادي
( نثر اين كتاب بسيار طنازانه و دل انگيزه. قسم ميدم شما رو به اين شب عزيز حتما بخونيد )
واما چند خط از اين كتاب
تو ميدون توپخونه كه از اتوبوس پياده شدم،پاتند كردم كه زودتر بيام خدمت شوما ، سركوچه ديدم يه مَرده رو به ديوار نشسته داره سر يه مرغو مي بُره.وقت غروب گناه داره، تازه نمي دونسم آبش داده يا نه ؟ طاقت نياوردم رفتم جلو و به مَرده گفتم: آقا گناه داره سرشو نبر. وقت غروبه. مَرده بي اينكه سرشو برگردونه گفت:
نه آبجي! ميخوام سرشو ببرم!
اي كاش لال شده بودم . يه دفعه ديدم مَرده برگشت و گفت:
آبجي برو پي كارت!
بعد خدا مرگم بده . من كه تا حالا تو چش نامحرم نيگا نكرده بودم، سرمو آوردم پايين تا مرغو ببينم . ولي واي!....چي ديدم؟كاش كور شده بودم . مَرده اصلا مرغ سر نمي بريد. جون مرگ شده داشت خير سرش ، دست به آب مي رسوند!
و .... چند خط ديگه
من مطمئن بودم بخاطر اين كارِ بد پدرم ما رو جلو كولي ها خواهد انداخت وآنها ماراخواهند كشت.چون مادرم بارها گفته بود كه اگر به تنهايي وبدون بزرگترازخانه خارج شويم، كولي هاي بچه دزد ما را ميدزدند وازروغن مان صابون درست ميكنند.
خواهرم مهين دخت ميگفت:
شايد يه روز مادرم صابوني بخره وبعد از شستن دستهاش،بفهمه كه اين ما هستيم كه كف ميكنيم
بهين دخت گفت:
مادرم تمام صابونهاي دنيا رو مي خره وازاون ها مث بچه هاش نگه داري ميكنه چون ميدونه كه ما هم ميون صابونائيم
پی نوشت:
حالا كه تجديد شد پيمان شما با فرهنگ كتابخواني يه توصيه اكيد هم دارم واون اينكه بريد فيلم كتاب قانون رو هم ببينيد ....من كه خوشم نيومد ولي فيلم خوبیه ، به 90 دقيقه وقت تلف كردنش مي ارزه ...مخصوصا اگه سينماش سينما باشه وهمراه شما همراه !
این یک داستان کوتاه ست به اسم (( هاو گود وی آر )) ازاون جایی که انگلیسیه من درحد حسنک کجایی و کوکب خانمه …نتونستم اونو بخونم و ترجمه کنم
اگر خوندید و داخلش کلماتی از قبیل سبز ، دارن باهاش پز میدن ، دودوتا......ده تا ، نَن جون ، یا (...) میر(...) ، انصاریفرد حیا کن و از این قبیل حرفا بود سریع اعلام کنید که تکذیب کنم تا فردا شرش دامن مارو نگیره...وبه نوعی پس گردنیه محکمی باشه بردهان یاوه گویان سست مسلک
قبلا کمال تشکر رو از شما خواستارم ** ومن ا... توفیق الاصلاح
How good we are :
A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the phone and proceeded to punch in seven digits.
The store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, "Lady, Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, "I already have someone to cut my lawn."
"Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now." replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who was presently cutting her lawn.
The little boy found more perseverance and offered, "Lady, I'll even sweep your curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm beach, Florida." Again the woman answered in the negative.
With a smile on his face, the little boy replaced the receiver. The store-owner, who was listening to all, walked over to the boy and said,
"Son... I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a job."
The little boy replied, "No thanks, I was just checking my performance with the job
I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to!"
روزنامه هارتص وابسته به رژيم شهرك ساز اسرائيل در خبرها به نقل از يك مقام ارشد عنوان كرد كه ما اگر به ايران حمله كنيم اول نطنز را ميزنيم بعد جنوب تهران را ..(حدفاصل تخت طاووس تا شهرري)
بعد از دو روزاز انعكاس اين خبر ، سرلشكرخلبان ايهود باراك وزير جنگ نامرد اسرائيل در يك كنفرانس خبري شركت كرد واز جزئيات حمله به ايران پرده برداشت .
وي كه گفته ميشود از پدر ، بچه خواهر باراك اوباما مي باشد در اين كنفرانس خبري اعلام كرد كه تمام مراحل اداري براي حمله به ايران انجام شده وفقط يك امضاء مانده كه فردا ميگيريم.
وي در درپاسخ به اين سوال كه دقيقا كجا را ميزنيد بيان كرد: تا ديروز قرار بود از تخت طاووس به بالا را بزنيم ولي به علت رفاه بيشتر مردم تصميم گرفتيم كه از تخت طاووس به پايين را بزنيم
وي همچنين در پاسخ به اين سوال كه اگرموشك شما خورد وعمل نكرد مردم با كجا تماس بگيرند عنوان كرد: موشك ما شايد نخورد ولي حتما عمل ميكندو از اين بابت مردم خيالشان راحت
اين مقام ارشد كه با شلوار لي در اين كنفرانس شركت كرده بود ، در پاسخ به اين سوال روزنامه كيهان تايمز ، كه بعد از اين حمله ، جواب خدا را چه ميدهيد گفت: ايشالا بعد از حمله ، دسته جمعي بصورت رندوم توبه ميكنيم.
اين مقام بلند پايه در پايان بيان كرد كه ما مخلص تمام بچه هاي جنوب شهر از راه آهن وجواديه گرفته تا خزانه وترمينال هستيم ولي چه كنيم كه ماموريم ومعذور .....وبايد همه جا را با خاك يكسان كنيم تا رويه شهرك سازي مختل نشود .
واما واكنش و بازتاب اين كنفراس در رسانه ها ي داخلي
1) در پي اعلام حمله ..... رئيس جمهور دوروز است كه در هيچ كجا ظاهر نشده و خانواده ي وي از مردم هميشه در صحنه تقاضا كردند در صورت رويت ، فرد مورد نظر را به نهاد رياست جمهوري تحويل دهندو مژدگاني تپولي دريافت كنند
2) خبر 20:30 كه به علت فرار مجريان توسط مهندس ضرغامي اجرا ميشد در مستندي عنوان كرد كه به خدا ، به پير ، به پيغمبر اين كنفرانس جعلي ست.
3) تمام بروبچ جنوب شهر با چاقو ضامن دار و شهاب 3 سر كوچه ايستاده اند وزنجير ميچرخانند و منتظرند كي شب حمله فرا ميرسد
4) محسن رضايي در واكنش به اين حمله اعلام كرد : من حتما دوره بعد كانديد ميشوم
5) مردم(پير وجوان) بعد از اين خبر براي تهيه مايحتاج ضروري به داروخانه ها حمله ور شدند
6) هوگو چاوز رئيس جمهور ونزوئلا رسما از احمدي نژاد اعلام برائت كرد .
7) سازمان تبليغات طي اطلاعيه اي اعلام كرد در پاسخ به اين گستاخي ، امسال راهپيمايي 13 آبان ، 20 مهر برگزار ميشود....همه بيايد شكلات و شيريني خامه اي هم ميديم .
8) در پي خبر حمله ، طي حكمي از طرف مشايي ، صداوسيما وقف عام شد
9) حامد كرزاي رئيس جمهورافغانستان دراين وضعيت شيرتوشيرايران راتهديدبه مرگ كرد .
10) مسئول نماز جمعه اعلام كرد تا دوماه ، هرروز نمازدشمن شكن جمعه ، توسط افشين قطبي اقامه ميشود
11) روابط عمومي ميراث فرهنگي طي نامه ايي اعتراض آميز به سفارت روسيه اعلام كرد كه تمام تانكهاي ذالفقار ، موشك اميد ، موشك شهاب ، موشك ثريا و اقدس از ترس كُپ كردند وهرچي هول ميديم روشن نميشوند. چي كار كنيم .
بر هیچکس پوشیده نیست ازشما چه پوشیده که در این قسمت بنای سازگاری را بر آن گذاشتم تا در مورد دو شغل بسیار مهم که با حیاط دنیوی وحیات اخروی ما رابطه تنگاتنگی دارند صحبت کنم ومیکنم حتی اگر شما بخواهید که نکنم
از عنفوان کودکی همه ما علاقه وافری به دکتر شدن داشتیم واگر به گذشته برگردیم در تمام بازیهای بچگی رقابت سر دکتر شدن بیداد میکرد وگاهی به دعوا کشیده میشد که چه کسی دکتر شود وسرانجام بصورت دوره ایی دکتر میشدیم والی آخر!
البته این شوق دکتر بازی درطبیعت وذات ما ایرانی ها درتمام مراحل زندگی چون خوره ما را همراهی میکند وبه نوعی مربوط به حیاط دنیوی میباشد !
و اما شغل دیگری که واقعا در جامعه مهجورمانده ومربوط به حیات اخروی میباشد کفن فروشی ست.. که بالاخره دیریا زود باید داخلش برویم ....البته بعد ازسه هزارساله ميلادي
از آنجا که همه از قشر زحمتکش کفن فروشان میترسند وهیچ کس برای مصاحبه با آنها آستین بالا نمیزند.. ما با ترس ولرز فراوان بالا زدیم ونتیجه اش این شد .
واما مصاحبه ........
شما توی مغازه فقط کفن میفروشین؟
نه بابا ...فقط کفن صرف نمیکنه ..ما اينجا سیگار...لباس زیر.. لباس رو ...انواع بادکنک هم میفروشیم. وهرکس سه تا کفن بخره یه رژه لب اصل هم اشانتیون میدیم
الان که باید بازاره شما خوب باشه ؟
الان خدا رو شکر یه چند وقته خیلی خوب شده ومردم انصافا که دارن خوب میمیرن
یعنی بعد از انتخابات؟
حرف سیاسی رو بی خیال ....زنم منو به جون موسوی قسم داد که دیگه حرف سیاسی نزنم ومنم دو شبه آزگاره که نمیزنم
شما که کفن فروشی ميكني ، شده وطن فروشی هم بکنید؟
من اگه خودم رو داوطلبانه به کهریزک معرفی کنم این کاررو میکنم ولی یه وجب از خاکم رو نمیفروشم ...مگه اینکه خوب بخرن
بازار كفن توي بقیه کشورا چه طوره؟
من چندتارفیق توی سوئیس ودانمارک دارم که خیلی شاکی هستن .اونجا متاسفانه مردم همش دنبال خوشگذروني هستن و خیلی کم میمیرن
شما که توکار مرگ ومیر هستید شده هوای نفس به شما غلبه کنه؟
متاسفانه تازگیها خیلی زیاد غلبه میکنه ...البته یه بار خوابوندم توگوشش ...ولی بیشتر اون خوابونده ( گریه میافتد )
شما وقتی دلتون میگیره چی کار میکنید ؟
من دلم میگیره هایده گوش میدم ...البته طبق قوانین اتحادیه باید حاج منصورگوش بدیم !
معروفترین کسی که شما بهش کفن هديه داديد چه كسي بوده؟
آنجلینا جولی.... ایمیل زده که من به خاطر علاقه وافر به تمدن شما میخوام بعد از مُردن توی ایران دفن بشم ..که مسئولین منابع طبیعی قبول نکردن وگفتن به خاطر خودت هم شده همون آمریکا دفن شو...که من هم به خاطر این حسن نیت یه کفن با پدرمادردار و خیلی جادار براش فرستادم
تا حالا کسی خواسته ی بی جا از شما داشته؟
آره ....تا دلتون بخواد.......بعضی ها از این نوعروس و دامادا از ما کفن دونفره میخوان..میگین اگه این بمیره منم میمیرم...هرچی میگم دونفری برید توی یک کفن ... نكير ومنكر توی اون دنیا چوب توی کفنتون میکنن ولی به خرجشون نمیره
چه جالب ..دیگه چی ...باز هم هست از اين خواسته ها ؟
از این چیزا زیاده... بعضی ها برای رفع حاجت میگن جلوی کفن باید زیب داشته باشه.....بعضی میگن فاق کوتاه باشه ...بعضی ها هم مارک دار میخوان
شما نكير ومنكر رو هم ديدي ؟
دروغ چرا ...نكير رو زياد ميبينم ..باهم رفت وآمد داريم ولي منكر رو نه ..تا حالا نديدم
شما آمار دارید که مردم بیشتر کی میمیرند؟
بیشترین آمار واسه شب جمعه اس
میگن الان توی بازار همه کفنا چینیه ..راسته؟
همش شایعه اس ...ما الان توی تولید کفن خودکفا شدیم وصادر میکنیم ... تازه كفن چيني كه كيفيت نداره يه بار بميري پاره ميشه
شما از مرگ میترسید ؟
نه خیر ...همه از مرگ میترسن من از رفیق نامردِ بی معرفتِ دهن لق
شما خونوادگی توکاره کفن هستید؟
کفن که نه ولی توکاره مُردن بله 2 تا دخترام مرده شورند 2 تا پسرام گورکن هستن..خانمم نعش کشه...2 تا دامادام هم مسئول تحقیق وتفحص از جنازه ها هستن
و صحبت پایانی؟
من تشکر میکنم ازشرکتهای هواپیمایی..قطاری ...حوادث جاده ایی وشخص شخیص وزیر راه که بدون کوچکترین چشم داشتی همواره یارویاور ما بودند
! همین ابتدا عرض کنم که غرض از نگارش این مطلب ، جزتحت فشار وجدان و برحسب وظیفه و احساس تکلیف چیز دیگری نبوده و نیست.
ودوستانی که میخواهند ما را با محضر مکرم وبی ادعا ی زنان دربیاندازند ..توصیه میکنیم نیندازند.. چون کیست که نداند ،که اگرآنان نبودند ما هم عمرا نبودیم..کیست که نداند ...؟!
و ! اما اصل غرض ..
چند وقت پیش ، ازیکی ازرفقا که مدتی ست جای برادری از دوست ما نزدیکترشده شنیدم که : خانمها 99% ازحرفها وکلمات دوپهلویی که بین آقایون ردوبدل میشود را نه تنها درک نمیکنند..بلکه متوجه هم نمیشوند ...الخصوص در حرفهای خاص!
مثلا درهمین کلمه "خاص" اولین وآخرین چیزی که به ذهن شان متبادر میشود "خواستگاری" ست ولاغیر ..درصورتیکه برای آقایان ، نـــه ولاغیر!
اما این قضیه شامل کلمات دوپهلوی مکتوب نمیشود. چون در پایان همه آنها علامت تعجب ! خودنمایی میکند واینگونه قضیه لو میرود.
البته دانشمندان (بچه های محل) به این نتیجه رسیدند که ! اگر مردها هنگام استفاده ازکلمات دو پهلو در صحبت هایشان ، چیزی به عنوان علامت تعجب ! خودنمایی کند ..مشکل خانمها بصورت ریشه ایی حل خواهد شد ...و جای هیچگونه نگرانی نیست !
با این حساب ..روی هم رفته این مهم نیست که چرا در این اوضاعِ ، بگیربگیر ، خانمها برخی کلمات را نمیگیرند ...مهم آنست که زن ومرد ویا مرد وزن ویا هردو.. می بایست دوشا دوش هم زیر یک وجب سقف ، گذران کنند این زندگی دوپهلو را.
ودرآخر تفالی میزنیم به دیوان یک شاعره ! تا ببینیم در این برهه حساس چه چیزی درمیآید ..
ما ومجنون همسفر بودیم دردشت جنون ...او به مطلب ها رسید و ما هنوز آواره ایم
پی نوشت؟!
1. به امید آنروزی که همه بگیرن
2. !
3. برخی( علامت تعجب ها ! ) در این متن فقط به منظور رد گم کردن و لو نرفتن کلمات دوپهلو بوده ومنظور دیگری نمیشود برای آن متصور شد.. اگر شد...!!!
این روزها خبرهای خوبی به گوش میرسد از یک طرح ملی ومیهنی و خیلی بومی که فقط مال خودمان هست البته اشتباه نکنید این طرح ، نه مربوط به انتخابات ست ونه آسفالت کردن قله دماوند ونه بنگاه های زودبازده ... بلکه ....
یک مقام خیلی آگاه از نصب پنج دستگاه خودپرداز سرنگ ، برای معتادان تزریقی درسطح شهر خبر داد .که شامل خدماتی همچون سرنگ، سر سرنگ ، باند ،چسب زخم، پنبه ، الکل ، چای نبات و ( غیره ...! ) میباشد.
این خبر علاوه بر اینکه موجی از شادی را در بین این قشر زحمت کش ( معتادان ) براه انداخته ، در برخی از مناطق سر تعیین مکان نصب این خودپرداز ، درگیری ، سرنگ و سرنگ کشی پیش آمده . یکی میگوید باید در خانه من نصب شود ، دیگری میگوید در ویلای من .
یک مقام خیلی آگاه ( اون قبلیه نه ) ضمن دعوت از معتادان برای حفظ آرامش ، بیان کرد که: استفاده از این دستگاه ها ی خودپرداز همین جوری نیست بلکه تمام مراحل آن با کارت صورت میگیرد که دریافت این کارت شرایطی دارد :
1. به کسانی کارت داده میشود که خداوکیلی عملی و معتاد باشند نه دلال ناصر خسرو
2. درعمل فقط به مواد وابسته باشند نه به یک حزب وجناح...مگراینکه همه ی آن جناح عملی باشند .
3. تا به حال از دست مامور جماعت فرار نکرده باشند.
4. داشتن حداقل دو پارتی الزامی ست ترجیحا معتاد
5. نفرات اول کنکور و قهرمانان ونام آوران ورزشی دراولویت می باشند.
وی همچنین خاطرنشان کرد که:
به مجردها فقط سرنگ تعلق میگردد و خبری از باند ، پنبه و( غیره ... ) نیست....جونه مادرتون اصرار نکنید.بزارید کارمون رو بکنیم.
خانوادهایی که از دم معتاد میباشند یک سرنگ بگیرند همه با هم بزنند.
دخترانی که فکر میکنند مجرد هستند حتما با بزرگتر خود بیایند تا فردا حرفی ، حدیثی درست نشود.
معتادان محصل و دانشجو درصورتی که دروس عملی را پاس کنند .. در خدمتشان هستیم درغیر اینصورت خدمت از خودشان.
وی در پایان یک باردیگر خاطرنشان کرد : که این طرح ،استقبال بسیار زیادی در بین معتادین اقصی نقاط دنیا داشته ، بطوریکه همه آنها در پشت سفارتخانه های ایران صف کشیده اند، برای دریافت روادید و ورود به ایران و استفاده از این طرح بومی .
در پایان امیدواریم با کوشش تلاشگران ،آن روز برسد که هر ایرانی در خانه یک خودپرداز( سیت ) داشته باشد.
بعد از فروش خوب و بازتاب فوق العاده ی فیلم درباره الی .. سرانجام پس از کش وقوس فراوان مسعود دهنمکی تصمیم گرفت با اجازه اصغر فرهادی درباره الی 2 را روی آنتن سینما ببرد.
مسعود دهنمکی درباره الی 2 گفت : الی (ترانه علیدوستی) به علت غرق شدن توی دریا در نسخه شماره 2 حضور ندارد وما بعد از صحبت با مهناز افشار و باران کوثری ..سرانجام با حمیده خیرآبادی برای نقش الی به توافق رسیدیم. وی همچنین افزود که شهاب حسینی به علت حضور در خدمت مقدس سربازی عذرخواهی کرده وما برای نقش احمد با اکبر عبدی به توافق رسیده بودیم اما وقتی فهمید نقش الی را ترانه بازی نمیکند .یک طرفه قرارداد را فسخ کرد وهنوز نقش احمد را کسی نپذیرفته وامکان دارد این نقش خود به خود ازداستان حذف شود .
وی درباره خلاصه الی 2 گفت : در قسمت اول الی مُرد ...اما در قسمت دوم با استفاده از حقه های سینمایی ...الی هنگام تشیع جنازه به یکباره زنده میشود .. وبا زنده شدن الی ، واقعیتهای تکان دهنده ایی از قسمت اول ومردن او برملا میشود.. به این صورت که احمد (شهاب حسینی) الی را به بهانه آنتن ندادن موبایل به پشت ویلا برده و بعد از تعریف چندتا جوک با چاقو ضامن دار او را کشته وسپس به دور از چشم کارگردان وبقیه عوامل به دریا انداخته................
دهنمکی همچنین عنوان کرد که نقش صابر ابر و گلشیفته خانم ، اضافی بود که ما آن را حذف کردیم و بجای آن نقش جدیدی وارد کردیم که جواد رضویان آن را بازی میکند .
وی درباره سوالی که آیا در الی شماره 2 مانند شماره 1 تعلیق وجود دارد یا خیر گفت : دو تعلیق جـدی وجود دارد
تعلیق اول اینکه در الی 2 ، موبایل همه جا آنتن میدهد...
تعلیق دوم اینکه الی (حمیده خیرآبادی) مربی مهدکودک نیست بلکه مربی آموزشگاه زبان خارجی(یونانی یا بلژیکی ) هست که هنوز زبانش قطعی نشده ...
وی در پایان عنوان کرد که من هنوز نه مرغ میخواهم ونه سیمرغ ..ولي درباره الي 2 این قابلیت را دارد که به جشنواره هاي خارجي راه پيدا كند . حتي با اين فيلم خوش ساخت دريافت فرش قرمز برلين دور از دسترس نيست .
در حاشيه يکی از پارکهای بزرگ شهر .. در خيابان فلان
مجسمه ی بود از برنز يا فلز ديگر
که روی يک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
او بسيار طبيعی ست ... و کمی هم خسته
او را طوری ساخته اند ... که خم به ابرو نداشت
او را طوری ساخته اند ... که درد را حس نمی کند
او را طوری ساخته اند
که ظاهرا
چيزی نمی شنود
چيزی نمی بيند
چيزی نمی گويد
و هيچ آرزويی و غصه يی ندارد
در زمستان گذشته
من با اين مجسمه دوست شدم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه يی با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اينکه با مجسمه دوست شدم
هفت و شايد هم هشت روز با او درددل کردم
فقط هفت يا هشت روز
و در آخرين روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکيد
با صدايی وحشتناک
و من خيلی تعجب کردم
البته نه برای اينکه مجسمه ترکيد ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پينه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشينم
يعنی نوشته اند : دست نزنيد ‚ تازه تعمير است
من هنوز هم متعجبم و گمان می کنم
تا روزی که بميرم متعجب باقی بمانم
البته نه برای اينکه مجسمه ترکيد
از کتاب در حد توانستن .... نادر ابراهيمی
ایکاش انتخابات نمی رفت به این زودی ها !
چند روز پیش که داشتم با ماشین از خیابان قلهک عبور میکردم و مشغول وراندازیه چهره جاذب این روزهای شهر بودم چند دختروپسرجوان رو دیدم که شال سبزی به گردن انداخته ومشغول تبلیغ بودند. من هم به سهم خود به آنها لبخندی زده و انگشت سبابه و کناریش رو به آنها نشان دادم و چقدر هم از این بابت خوشحال شدند.
در حین همین رد وبدل کردن انگشت بودم که حواسم پرت شد و مالوندم به ماشین کناری .
من که توی خانواده به مبادی آداب بودن شهره ام .. ادب و نزاکت رو گذاشتم توی داشبورد وقفل فرمان رو درآوردم و رفتم بیرون که دیدم به به .. راننده ماشین یه خانم بسیار جوان بود که شال سبزی به گردن وبند سبزی به دست وپا و چند چیز سبز دیگر از چند جا بصورت افقی و یا شایدم عمودی آویزان بود.
سریع قفل فرمان را پشتم قایم کردم. ولی او با زیرکی دید و گفت:
چرا خشونت ! چرا دروغ ! چرا قفل فرمان آنهم به این درازی ، پس گفتمان چی میشه... از شما بعیده . ماشین که ارزش این حرفها رو نداره.
و دست کرد توی جیب شلوارش ... که من فکر کردم میخواد ضامن دار در بیاره ...ولی یک نخ سبز درآورد به اندازه طناب.... بهم داد و رفت.
منه ندید بدید که تا آن لحظه گفتمان را به این صورت از نزدیک لمس نکرده بودم ، سریع طناب رو به آنتن وصل کردم و فرستادم هوا !
و پشت سرش...........
آنروز بود آرزو کردم که ایکاش انتخابات نمی رفت به این زودی ها !
دیالوگ : اول عاشق نخ ش شدم
بعدم خودش
ازاین به بعد
هردو رو دارم
با نخش عشق میکنم و
با خودشم زندگی .
قدیما این جمله خیلی معروف شده بود :
" درآن شهری که عصا از کور میدزدند من از خوش باوری آنجا محبت آرزو کردم " ولی متاسفانه الان با این وضعیت نه تنها نمیشه محبت کرد بلکه آرزو رو هم نمیشه کرد ...
وقتی همه خوابیم !
تازگیها وقتی از خونه بیرون میرفت اصلا احساس خوبی نداشت همش فکر میکرد یکی داره تعقیبش میکنه .. شایدم خیال و توهم باشه ولی نه واقعا کسی بود .
اول فکرش رفت رو علی ، که بعد از چند ماه رفاقتی که با هم داشتن دوباره برگشته .. ولی نه اون نمیتونست باشه چون همسایه ها می گفتن علی بخاطر مصرف زیاد کراک مرده ...
این سایه همش دنبالش بود یک لحظه هم اونو رها نمیکرد
تا اینکه فکرش رفت رو سیاه که دوسه باری باهم شمال رفته بودن...... ولی نه اونم نمیتونست باشه چون اون پارسال با دوست دخترش توی شمال تصادف کردن و مرده بودن
میخواست خونه بمونه وفقط به بچه توی شکمش برسه ولی خوب بیرونم هم نمیشد نرفت!
فکرش رفت رو سهیل و میخواست به شوهرش بگه... ولی چی بگه ؟ بگه یکسال با سهیل رفیق بوده و یه شب کلانتری اونا رو زیر پل گرفته بودن و الانم داره تعقیبش میکنه..... ولی نه اونم نمیتونست باشه چون مطمئن بود سهیل پسره خیلی خوبیه ودرک میکنه که الان شوهر داره! تازه اون خودش زن داشت!
مونده بود چیکار کنه نه میتونست به کسی بگه نه میتونست خودش کاری بکنه تا اینکه یک روز که داشت از داروخونه بیرون میومد یه لحظه از دور ، طرف رو دید اما نتونست تشخیص بده ولی استیلش خیلی شبیه داداش نازنین ، افشین بود برای همین سریع اومد خونه و به نازنین زنگ زد ولی نازنین گفت که دادشو چند وقته پیش به جرم فروش ونصب cd های غیر اخلاقی گرفتنو والانم توی زندانه..
دیگه فکرش کار نمیکرد تا اینکه...
روز انتخابات که برای رای دادن رفته بود .. پشت صندوق ، جواد پسره محمودآقا را دید که دوران دبیرستان همیشه اونو با موتورتا خونه میرسوند..از اون کمک خواست و سرانجام با کمک بچه های صندوق روبرویی فرهاد پسره حاج ماشاء ا... که 2 ماه و پرویز پسره جعفر آقا که 8 ماه رفیق بود تونستن طرف رو بگیرن و که از قضا اون شخص کسی نبود جز برادر شوهر خانم
بلاتکلیف انتخاباتی
شوخی شوخی انتخابات هم جدی میشود ومن مانده ام بلاتکلیف ، که رای خودم را در این بُرهه از زمان به چه کسی بدهم که هم چیزی دستم را بگیرد ، وهم چیزی بابت بدهکاریها به دست دیگران داده واز همه مهم تراینکه بعد از مدتها تکانی به خود بدهم !
1) جوانان محل به ضرس قاطع به این نتیجه رسیدند که به کروبی رای بدهند . به گفته آنان ، کروبی از سری قبل درد کشیده است وجوانان را خوب درک میکند. همین عادت ماهیانه 50 هزار تومان شاهدی بر این مدعاست.
2) بقال محل که توی طلبکاری یه حق 200 هزار تومانی بابت سس (موشکی) و... به گردن من دارد عنوان کرده که تو بلا شک می بایست به دکتر رای بدهی که هم درد ما را داند وهم درمان ما .. واز آن مهم تر اینکه جهان به نابغه متواضع بیشتر احتیاج دارد تا به بقیه!
3) خانواده x هم که به شدت علاقه وافر به میرحسین موسوی دارند ودخترشان هم جای عروس مادرم ...دختر بسیار خوبی ست که چشم و چراغ ماست ، خودش دیشب پشت ساختمان با رعایت تمامیه موازین عرفی برگشت به من گفت : موضع آنان کماکان میرحسین است ولاغیر
وحالا منه بی طرف مانده ام بلاتکلیف!
از طرفی 50 هزار تومان خیلی پول است خیلی ..... از طرفی دیگر باید قبول کنیم که جهان به نابغه متواضع به شدت احتیاج دارد و در نهایت ، احترام خانواده x (حداقل تا قبل از ازدواج )خیلی خیلی واجب است !
این فیلمنامه رو یکسال قبل نوشتم .. بعد یه کارگردان معروف اونو خوند و اولش گفت به به ..آفرین.. احسنت .. وبعدش اون چیزایی که بدردش میخورد و برداشت وبعد گفت خوب نیست باید بیشتر کار کنی حالا چه کاری ...! بر ما پوشیده است.. بر شما رو نمیدونم.
بخشی از فیلمنامه جامانده ..... نویسنده : ابوالفضل رودگر .......
سکانس 12
خارجی - روز - پشت بام
سیاه با کمک رفیقش اکبر (معتاد) مشغول نصب آنتن ماهواره در پشت بامشان هستند...
اکبر : این دفعه جوری برات نصب میکنم که آمریکا رو عین آئینه بگیره، حتی میتونی توی کاخ سفید روهم ببینی .
سیاه : آره جون خودت ، اون دفعه که رو به اروپا تنظیم کردی عراق روگرفت حتما این دفعه افغانستان رو میگیره
در همین حین حاج احمد از خانه خارج میشود واز کوچه سیاه را روی پشت بام میبیند ودستی تکان میدهد...
سیاه : سلام حاجی ، چطوری ...... نیگانیگا میکنی ، میخوای یه سیم برات بکشم
حاج احمد : نه خیلی ممنون ، برای ما همین کانال هشت کافیه
میخندد و میرود
اکبر: کانال هشت چیه؟
سیاه: بابا شبکه قرآن رو میگه !!
اکبر حول میشود .... هراسان وبا ترس بلند میشود.....
اکبر: نره لومون بده.. بدبخت بشیم
سیاه: نه بابا آدم باحالیه .
اکبر: (مطمئن میشود ومینشیند) ..تازه اومدن این محل؟
سیاه: نه ، یه سالی میشه .
اکبر: قیافش به این بسیجی ها می خوره
سیاه: آره تازه از جنگ برگشته.
اکبر: ماروگرفتی ، جنگ که 100 ساله تموم شده .
سیاه: نه بابا اون جنگ که نه، این بابامیرفته شهید از زیر خاک درمیاورده، تو ... توی تفحص بوده
اکبر: تفحص کجاست؟ طرفه عراقه؟!!!
سیاه: نه طرفه ترکیه ست ... کارتو بکن.
خلاصه : جامانده قصه ی فرماندهی ست (حاج احمد) که از خیل یارانش جا مانده وبعد از 8 سال جنگ و 5 سال در تفحص شهدا بودن هم اینک اسیر زمان ما شده .اوهیچ ادعایی ندارد وهیچ حقی هم برای خود متصور نیست اما دیگران اورا .......